خوش آمدی به من ِگوشه ای، به "زندان بود"
به آخرین رمق من که رو به پایان بود
خوش آمدی به روال جدید روز و شبم
به بازسازی تقویم من که ویران بود
نبودی و همه ی لحظه ها همیشه همان
غروب نیمه ی پاییز و سال آبان بود
غزل کناره گرفت از فضای دلخواهم
غزل که سنگ صبورم پس از خودت آن بود
تو تکه تکه مرا...کوه کوه ...ابراهیم!
سپس ندا شدم و زنده ای که انسان بود!
مخاطب تو و افکار تازه ات شده است
همان که حرف دلش چرت و پرت و هذیان بود
اگر خدای نکرده، اگر زبانم لال
دوباره توی سرت فکر های شیطان بود؟
تورفته ای به جهان زنی که من نشدم
و برده ای رمقی را که رو به پایان بود
تفاله های مرا زیر خاک پنهان کن
وروی آن بنویس از نخست بیجان بود
تعصبی نشوی ناگهان اگر دیدی
که نام شاعره ات نام یک خیابان بود!!
غروب های من از روی میز افتادند
غروب ها همه اش جمله های ویران بود!
۱۰/۰۷/۸۸
شعراز :خانم عزت خلیفه زاده ۸
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 11:52 توسط حسین غلامی
|
هوای سرد زمستان وسوز سرمایی به فکر یخ زده ام امده که می ایی
اتاق سرد،هواهم که سرد،بی توولی عجب به یاد تو دارم خیال شیدایی
دلم گرفته سایه بیان حال من است اتاق و غصه سردرد و فکر و تنهایی
درین سیاهی امشب که ازتو می میرم برای چیست پرا ز شور و ناز و غوغایی
همین زمان که بخاری نفس نفس زد ودید اتاق سرد ندارد خیال گرمایی
میان لحظه چندین پتو چه گفت دلم همیشه قلب منی ،شب به سوی فردایی
با الهام از شعر هوشنگ ابتهاج اسفند ۱۳۸۲
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 13:53 توسط حسین غلامی
|
تو نمی دانی چه اندازه گرفتارو اسیرم دل ندادم که دلم روزی دوباره پس بگیرم
ازتوخواهش می کنم یکبار درکم کن ببینی دوست دارم لحظه مرگم کنار تو بمیرم
روزها جایی کنارمن اگربودی چه می شد تونبودی ساعتی اینجا که حالا خرده گیرم
مشکلات زندگی لحظه به لحظه بیشتر شد جور ناجوری که دیگر از زمانه نیز سیرم
با تمام مشکلاتم دوستت دارم دوباره انتظارت می نشینم تا بیایی نازنینم
زنده بودن بی توبه چه دردقلبم می خورد که بی توتنهاخشک وخالی بی کسی مثل کویرم
توی خود گاهی اگر که می روم عیبم نگیرید دوستان عمری اسیر دختری از خواجه گیرم
خرداد ماه۱۳۸۴
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 11:55 توسط حسین غلامی
|
باز هم غروب عاشقی فرا رسید تا من دوباره بینمت به جا غریب بی وفا
شادومست و باموبایلی به روی صندلی ساده لم بداد و گفت که الو ،بله، شما
من همان که روز قبل بی صدا شماره ام را به روی کاغذی بدادم و دوباره با
یک اشاره گفتمت که عصر جمعه توی ان پارک کنار ساحل گناوه تو بیا
ها ،سلام حال زید ما چطوره من که بی... بغض در گلو به ان طرف بگفتش اشنا
دختری که مرد بی حیا فریب داد ،گفت من چرا دوباره دیدمت غریب بی وفا
۱۹/۱۲/۱۳۸۲
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 16:3 توسط حسین غلامی
|
هنوز فرصت بودن کنا ر تو باقیست بیابیا که به قلبم بهار تو باقیست
ترا هنوز نکرده دلم فراموش و بیا که یاد تو و انتظار تو باقیست
خیال خنده شیرین کنج لبهایت به یاد دو لب من در فرار تو باقیست
من از نگاه خروس محله فهمیدم دوباره صبح وفا در قرار تو باقیست
کنار هر در و دیوار بندر این دل همان نگاه کج و بیقرار تو باقیست
وجای پای تو ان بار نبش کوچه عشق هنوز جای خودش یادگار تو باقیست
اسفند ۱۳۸۲
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 16:29 توسط حسین غلامی
|
یکبار من برای همیشه سفر کنم خود را برای دیدن تو در به در کنم
بادردورنج وحوصله بیگانه نیستم از هفتخوان رستم عشقت گذر کنم
تا اولین زمان مناسب فرا رسد من این وجود را خود مرد خطر کنم
طوری به رسم عشق تعهد به من بده تالحظه ای که پیش توشب راسحر کنم
دراین زمان به خاطرخود زندگی کنی زیرا به پشت گرمی ان ترک سر کنم
ورد زبان من شده( می خواهمت بمان ) در هر دقیقه یاد ترا بیشتر کنم
باتضمینی از شعر هوشنگ خضری
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 12:4 توسط حسین غلامی
|
دردلم ابر تو می بارد عشق سینه ام داغ تو دارد عشق
باورم نیست کسی از غم تو دل دیوانه نیازارد عشق
باورم نیست کسی زخم ترا بردل خون شده نگذاردعشق
ان غریقمکه نترسد از موج تن به دریای تو بسپاردعشق
بهار
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 14:59 توسط حسین غلامی
|
سوگند می خورم به همان دوست دارمت سوگند می خورم به جهان دوست دارمت
هر چند بی تو می گذرد این زمان ولی اندازه زمین و زمان دوست دارمت
گاهی به زیر لب به خودم گفته ام بگو بالاتر از چنین و چنان دوست دارمت
شاید درست نیمه یکدیگریم وحال حرفی نمی زنیم از آن دوست دارمت
وای از حیای بی حد وتا کی نیاوریم یک لحظه هم به روی زبان دوست دارمت
وقتی که از شعار گذشتیم و شد شعور گفتم نرو که گفت ،بمان دوست دارمت

+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 13:55 توسط حسین غلامی
|
من ازدنیا کمی لذت نبردم به جایش تا بخواهی غصه خوردم
گواهی می دهد روح وتن من که از بس غصه خوردم زود مردم
این اخرین شعریه که گفتم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 13:39 توسط حسین غلامی
|
این جسم من از خاک است
هم خاک شود روزی
اسم من از دفتر هم باک شود روزی
هرکس اسم مرا داند
یا خط مرا خواند
غمناک شود روزی
مصطفی ابدونی
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 12:48 توسط حسین غلامی
|
بهار است وگلگشت اهو قشنگ است خرامیدن کبک وتیهو قشنگ است
به هر کوچه باغی که محو سکوت است غزل خوانی سار وکو کوقشنگ است
بهار
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 12:38 توسط حسین غلامی
|
اگر چه قطره ای دریا ندارم نشانی از تب صحرا ندارم
نه گل هستم،نه شمعی در شب تار در اغوشم ولی پروا نه دارم
بهار
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 12:33 توسط حسین غلامی
|
|
|
|
شب ها زغم دوری تو اه وناله در خواب شود همبستر من تا صبح زمن گله کنداین دل زخم خورده من دلم گوید به من تا به کی جفا می کنی درحق من غصه وغم هجران دوری را می کنی شامل من دلم تا صبح کند ناله ونفرین در حق من تا شود زندگیم تنگ وتاریک از کرده من ××××××××××××××××××××××× بسوزد سینه من که دل در ان خانه ساخته برایم با غصه وغم عالمی ساخته الا ای ابدونی بگیر عبرتی از کرده دل که هرگز دل نباشد حل هر مشکل |
مصطفی ابدونی
+
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388 13:59 توسط حسین غلامی
|
برای هم اگر بودیم خوبست وفا در عشق اگر کردیم خوبست
دراین دنیا که پایانش به مرگ است برای هم اگر مردیم خوبست
سیده زهرا حسینی
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 22:27 توسط حسین غلامی
|
من هم زده ام ولی تو بهتر زده ای حالاکه چنین به سیم اخر زده ای
معشوقه دو عاشق به چه تشبیه کنم پاسخ نده،چون ذل به کبوتر زده ای

دیدی از عاشقان حساب تو جداست عاشق تراز این چشم من خسته کجاست
مرد این زندگی ناخواسته نیست این چشم بلا دیده که بیمار حیاست

+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 21:53 توسط حسین غلامی
|
می توان گفت
زندگی رسم زیبای دنیاست 
هرکجا هست
اشناباهمه جای دریاست
زندگی در همه وقت جاریست
اخرین لحظه عمر هم هست
بامن و تو
فرصت زیستن را به هر نام
هردو ازهم نبایدبگیر یم
وقت کم هست
زندگی کن
عاشقانه کنار گل یاس
چون خدا هست
تک خدای شب و روز گیلاس
۱۱/۱۰/۱۳۸۴
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388 23:35 توسط حسین غلامی
|
(لوت می خارک برهی شرینه) تیم سی دیدنت هر رو کمینه
نداره کار دنیا اعتباری دلم و دهس کردارش غمینه
علی کرمی لیراوی:باتلمیحی از شعر حسین غلامی
+
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 22:42 توسط حسین غلامی
|
دلم پر می کشد هرجا که هستی نگو دیوانه ای یاانکه مستی
دو چشمم را چو برهم می گذارم تویی زیباترین زیبای هستی
علی کرمی لیراوی

+
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 22:33 توسط حسین غلامی
|
همی که ریمه ری کهباد دادم جوونیمه خدا دم باد دادم
بگم مردم نه یو تقدیر موبی پتی جون دهس ای جلاد دادم
+
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 22:28 توسط حسین غلامی
|
خدا چشم ترا رنگ عسل کرد مرا در عاشقی ضرب المثل کرد
نمی دانم نگاهم را چگونه نگاهت در خودش مجذوب وحل کرد
+
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 22:12 توسط حسین غلامی
|
وروزگارم اگر چه سیاه می گذرد به عشق چشم و دلت بی گناه می گذرد
دوباره اول عاشق شدن نگاهی بود و بعد از تو دلم از هر نگاه می گذرد
رضوان حسن زاده
+
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 22:8 توسط حسین غلامی
|
تیت رنگش سیاهه بومه سوتی دل مو بی گناهه بومه سوتی
منه تی دین و دنیا ری سیا که شو وروزم تباهه بومه سوتی
۱/۴ /۱۳۸۸
+
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 22:1 توسط حسین غلامی
|
(((گاهی دلم برای خدا تنگ می شود)))
وقتی که چیزهاهمه بی رنگ می شود
تاباخیال سردتو من خواب رفته ام
با تو همیشه در دل من جنگ می شود
ای دل پذیر،سخت ترا دوست داشتم
به ما که می رسی دل تو سنگ می شود
عشقت ابد گرفت وفراموش می کنم
حالا که دوست مغز سرم بنگ می شود
من بی خیال حرف کس و ناکسم ببین
در کوچه ها اگر چه کسم ننگ می شود
ولگرد کوچه هایم وبد جور حس اوست
(((حالاکه دل برای خدا تنگ می شود)))

+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 22:24 توسط حسین غلامی
|
ازشهر رفت با چمدانی که جا گذاشت
ساعت شکست روی زمانی که جا گذاشت
از شهر رفت ، پشت سرش مه غلیظ شد
بر ترس دختر نگرانی که جاگذاشت
«از شهر رفت» وارد اشعار من شدو
تا چند وقت ورد زبانی که جا گذاشت
یک جمله حرف داشت :«خداحافظ شما»
من را نبرد توی بیانی که جا گذاشت
او مانده،او می آید و او فعل و فعل و فعل
یک فرض گیج بود گمانی که جا گذاشت
یک سایه پشت پنجره ،در خلوت حیاط
لبخند می زند به جهانی که جا گذاشت
شعراز:عزت خلیفه زاده
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 21:39 توسط حسین غلامی
|

گفت فراموش کن اورا
گفتم عمرم به پای او رفت
گفت تا کی این همه غم و غصه
گفتم ان وقت که خفته باشم
گفت بی خیال باش -ببر از یاد
گفتم غصه خوردم -گریه کردم
گفت چرا چنین می کنی ؟
گفتم الهی عاشق شوی
گفت عاشقی بازیچه است
گفتم اری بازیچه ی روزگارم
شعراز:ساره تخشیده
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388 13:29 توسط حسین غلامی
|
چشم یعنی همه دنیای من مثل یک پنجره باز و اسیر
بر سر هر دو در پنجره امده حادثه دل بگیر
شیشه پنجره شد پر غبار اه از این اجل سختگیر
شیشه کم کم شده بی سو خدا من جوان بودم وکردند پیر

ميتوانيد تصاوير مربوط به فال حافظ را در بين نوشته ها استفاده كنيد


+
نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 15:47 توسط حسین غلامی
|
بگذار بفهمند که من مست شدم تا وارد این حریم بن بست شدم
گفتند حریم عشق اینجاست که من از نیستی ام گذشتم و هست شدم

+
نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 13:24 توسط حسین غلامی
|
توجه همه را جمع کرده روی خودش
کبوتری که سر بام رفته توی خودش
سر و صدای خیابان ،صدای شلیک و...
فرار کرده از اینها به بغ بغوی خودش
هنوز روی سر آنتن است،کز کرده
و فکر می کند آیا به آرزوی خودش...؟
کجاست لانه اش اما، کجاست آرامش
هنوز در بدر است و به جستجوی خودش
سفید-سرخ معلق،فضا و چند پر...
کنار من جسدی رفته توی توی خودش!
شعراز:عزت خلیفه زاده
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 20:22 توسط حسین غلامی
|
روییده به هر کجا شقایق بنویس
بنویس شکسته قلب عاشق بنویس
من گول هوسهای لبی را خوردم
لعنت به تمام این علایق بنویس
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387 15:34 توسط حسین غلامی
|
هوای رفتن...
بر روی چشم های ترم می گذارمت
برگرد عشق من به خدا دوست دارمت
بگذار تا دوباره برای غزل شدن
با عشق،گوشه گوشه ی قلبم بکارمت
انگار شعله میکشد اینجا دل قلم
تا می نویسم ازتو که دیگر ندارمت
می خواهم ابر شوم به یاد نبودنت
با افتخار براین شعر ها ببارمت
باشد برو به فکر من وگریه ام نباش
حالا که می روی به خدا می سپارمت
شاعر:رضوان حسن زاده
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 13:56 توسط حسین غلامی
|