انجا به خدادست خدا همسفرست
من فکر تو هر لحظه عمرم چه کنم
هرلحظه که بی توام خطر بیشتر ست
یک روز خوب توی تمامی روزها
تصمیم انفجاری خود لحظه ای گرفت
خیلی سریع رفت بغل دست بی وفا
من من کنان بگفت ببخشید خانمی
می خواستم که عرض کنم خدمت شما
با اینکه دوست دارمتان تا همیشه ،گاه
کج راهتان نشد به اتوبان عشق ما
ما خاک زیر پای شما تا همیشه ایم
حالا اگر چه چند صباحی شدم جدا
عشقی شبیه این عملی ها خمارتم
من بی تو هیچوقت ولی با تو تا خدا
پس از لیلی چه شد فرجام مجنون بیو ما عشق دل یکدو بمونیم
ارام رفته کنج غزل می کند نظر با چشمهای ابی زیبا خلیج فارس
با ذره ذره های تنم می نویسمت برموجهای سرکش دریا خلیج فارس
جغرافیای تشنه دل اب می خورد در انزوای چشم تو اما خلیج فارس
هی با توام خلیج جنون و خلیج عشق مرز کیان و کوروش ودارا خلیج فارس
باور نمی کنم که نفس می کشی تودر تاریخ های مبهم فردا خلیج فارس
تکرار می کنم و تو اقرار می کنی ایران بدون تبصره تنها خلیج فارس
اقای عباس زاده از بندر هندیجان
همه نگفته ها را گفت
حالا چه باید؟
زیرباران
تو با چتر امدی
قرارمان به هم خورد
میان روسری راه راه کسی
اهدنا الصراط المستقیم
نخند
بازار لبهایت
اقتصاد رفسنجان را
فلج می کند
یعقوب علیزاده
اسیر دختری پاک و نجیبم اسیرش هر زمان ، هرحال هستم
خوش آمدی به من ِگوشه ای، به "زندان بود"
به آخرین رمق من که رو به پایان بود خوش آمدی به روال جدید روز و شبم به بازسازی تقویم من که ویران بود نبودی و همه ی لحظه ها همیشه همان غروب نیمه ی پاییز و سال آبان بود غزل کناره گرفت از فضای دلخواهم غزل که سنگ صبورم پس از خودت آن بود تو تکه تکه مرا...کوه کوه ...ابراهیم! سپس ندا شدم و زنده ای که انسان بود! مخاطب تو و افکار تازه ات شده است همان که حرف دلش چرت و پرت و هذیان بود اگر خدای نکرده، اگر زبانم لال دوباره توی سرت فکر های شیطان بود؟ تورفته ای به جهان زنی که من نشدم و برده ای رمقی را که رو به پایان بود تفاله های مرا زیر خاک پنهان کن وروی آن بنویس از نخست بیجان بود تعصبی نشوی ناگهان اگر دیدی که نام شاعره ات نام یک خیابان بود!! غروب های من از روی میز افتادند غروب ها همه اش جمله های ویران بود! ۱۰/۰۷/۸۸ شعراز :خانم عزت خلیفه زاده ۸
اتاق سرد،هواهم که سرد،بی توولی عجب به یاد تو دارم خیال شیدایی
دلم گرفته سایه بیان حال من است اتاق و غصه سردرد و فکر و تنهایی
درین سیاهی امشب که ازتو می میرم برای چیست پرا ز شور و ناز و غوغایی
همین زمان که بخاری نفس نفس زد ودید اتاق سرد ندارد خیال گرمایی
میان لحظه چندین پتو چه گفت دلم همیشه قلب منی ،شب به سوی فردایی
با الهام از شعر هوشنگ ابتهاج اسفند ۱۳۸۲
ازتوخواهش می کنم یکبار درکم کن ببینی دوست دارم لحظه مرگم کنار تو بمیرم
روزها جایی کنارمن اگربودی چه می شد تونبودی ساعتی اینجا که حالا خرده گیرم
مشکلات زندگی لحظه به لحظه بیشتر شد جور ناجوری که دیگر از زمانه نیز سیرم
با تمام مشکلاتم دوستت دارم دوباره انتظارت می نشینم تا بیایی نازنینم
زنده بودن بی توبه چه دردقلبم می خورد که بی توتنهاخشک وخالی بی کسی مثل کویرم
توی خود گاهی اگر که می روم عیبم نگیرید دوستان عمری اسیر دختری از خواجه گیرم
خرداد ماه۱۳۸۴
شادومست و باموبایلی به روی صندلی ساده لم بداد و گفت که الو ،بله، شما
من همان که روز قبل بی صدا شماره ام را به روی کاغذی بدادم و دوباره با
یک اشاره گفتمت که عصر جمعه توی ان پارک کنار ساحل گناوه تو بیا
ها ،سلام حال زید ما چطوره من که بی... بغض در گلو به ان طرف بگفتش اشنا
دختری که مرد بی حیا فریب داد ،گفت من چرا دوباره دیدمت غریب بی وفا
۱۹/۱۲/۱۳۸۲
بادردورنج وحوصله بیگانه نیستم از هفتخوان رستم عشقت گذر کنم
تا اولین زمان مناسب فرا رسد من این وجود را خود مرد خطر کنم
طوری به رسم عشق تعهد به من بده تالحظه ای که پیش توشب راسحر کنم
دراین زمان به خاطرخود زندگی کنی زیرا به پشت گرمی ان ترک سر کنم
ورد زبان من شده( می خواهمت بمان ) در هر دقیقه یاد ترا بیشتر کنم
باتضمینی از شعر هوشنگ خضری
باورم نیست کسی از غم تو دل دیوانه نیازارد عشق
باورم نیست کسی زخم ترا بردل خون شده نگذاردعشق
ان غریقمکه نترسد از موج تن به دریای تو بسپاردعشق
بهار
سوگند می خورم به همان دوست دارمت سوگند می خورم به جهان دوست دارمت
هر چند بی تو می گذرد این زمان ولی اندازه زمین و زمان دوست دارمت
گاهی به زیر لب به خودم گفته ام بگو بالاتر از چنین و چنان دوست دارمت
شاید درست نیمه یکدیگریم وحال حرفی نمی زنیم از آن دوست دارمت
وای از حیای بی حد وتا کی نیاوریم یک لحظه هم به روی زبان دوست دارمت
وقتی که از شعار گذشتیم و شد شعور گفتم نرو که گفت ،بمان دوست دارمت
گواهی می دهد روح وتن من که از بس غصه خوردم زود مردم
این اخرین شعریه که گفتم
هم خاک شود روزی
اسم من از دفتر هم باک شود روزی
هرکس اسم مرا داند
یا خط مرا خواند
غمناک شود روزی
مصطفی ابدونی
به هر کوچه باغی که محو سکوت است غزل خوانی سار وکو کوقشنگ است
بهار
نه گل هستم،نه شمعی در شب تار در اغوشم ولی پروا نه دارم
بهار
| شب ها زغم دوری تو اه وناله در خواب شود همبستر من تا صبح زمن گله کنداین دل زخم خورده من دلم گوید به من تا به کی جفا می کنی درحق من غصه وغم هجران دوری را می کنی شامل من دلم تا صبح کند ناله ونفرین در حق من تا شود زندگیم تنگ وتاریک از کرده من ××××××××××××××××××××××× بسوزد سینه من که دل در ان خانه ساخته برایم با غصه وغم عالمی ساخته الا ای ابدونی بگیر عبرتی از کرده دل که هرگز دل نباشد حل هر مشکل | |||||
مصطفی ابدونی
دراین دنیا که پایانش به مرگ است برای هم اگر مردیم خوبست
سیده زهرا حسینی
معشوقه دو عاشق به چه تشبیه کنم پاسخ نده،چون ذل به کبوتر زده ای

دیدی از عاشقان حساب تو جداست عاشق تراز این چشم من خسته کجاست
مرد این زندگی ناخواسته نیست این چشم بلا دیده که بیمار حیاست

زندگی رسم زیبای دنیاست 
هرکجا هست
اشناباهمه جای دریاست
زندگی در همه وقت جاریست
اخرین لحظه عمر هم هست
بامن و تو
فرصت زیستن را به هر نام
هردو ازهم نبایدبگیر یم
وقت کم هست
زندگی کن
عاشقانه کنار گل یاس
چون خدا هست
تک خدای شب و روز گیلاس
۱۱/۱۰/۱۳۸۴
نداره کار دنیا اعتباری دلم و دهس کردارش غمینه
علی کرمی لیراوی:باتلمیحی از شعر حسین غلامی
دو چشمم را چو برهم می گذارم تویی زیباترین زیبای هستی
علی کرمی لیراوی

بگم مردم نه یو تقدیر موبی پتی جون دهس ای جلاد دادم
نمی دانم نگاهم را چگونه نگاهت در خودش مجذوب وحل کرد
دوباره اول عاشق شدن نگاهی بود و بعد از تو دلم از هر نگاه می گذرد
رضوان حسن زاده
منه تی دین و دنیا ری سیا که شو وروزم تباهه بومه سوتی
۱/۴ /۱۳۸۸
وقتی که چیزهاهمه بی رنگ می شود
تاباخیال سردتو من خواب رفته ام
با تو همیشه در دل من جنگ می شود
ای دل پذیر،سخت ترا دوست داشتم
به ما که می رسی دل تو سنگ می شود
عشقت ابد گرفت وفراموش می کنم
حالا که دوست مغز سرم بنگ می شود
من بی خیال حرف کس و ناکسم ببین
در کوچه ها اگر چه کسم ننگ می شود
ولگرد کوچه هایم وبد جور حس اوست
(((حالاکه دل برای خدا تنگ می شود)))

![]() |
ازشهر رفت با چمدانی که جا گذاشت
ساعت شکست روی زمانی که جا گذاشت
از شهر رفت ، پشت سرش مه غلیظ شد
بر ترس دختر نگرانی که جاگذاشت
«از شهر رفت» وارد اشعار من شدو
تا چند وقت ورد زبانی که جا گذاشت
یک جمله حرف داشت :«خداحافظ شما»
من را نبرد توی بیانی که جا گذاشت
او مانده،او می آید و او فعل و فعل و فعل
یک فرض گیج بود گمانی که جا گذاشت
یک سایه پشت پنجره ،در خلوت حیاط
لبخند می زند به جهانی که جا گذاشت
شعراز:عزت خلیفه زاده



